ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی /بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد...
|
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی |
|
| شیراز در نبستهست از کاروان ولیکن | ما را نمیگشایند از قید مهربانی |
| اشتر که اختیارش در دست خود نباشد | میبایدش کشیدن باری به ناتوانی |
| خون هزار وامق خوردی به دلفریبی | دست از هزار عذرا بردی به دلستانی |
|
صورت نگار چینی بی خویشتن بماند |
گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی |
| ای بر در سرایت غوغای عشقبازان | همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی |
| تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید | تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی |
| میگفتمت که جانی دیگر دریغم آید | گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی |
| سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی | صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی |
| ای بر در سرایت غوغای عشقبازان | همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی |
| اول چنین نبودی باری حقیقتی شد | دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی |
| شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی | گر بی عمل ببخشی ور بیگنه برانی |
| روی امید سعدی بر خاک آستانست | بعد از تو کس ندارد یا غایه الامانی |
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۸:۳۷ ب.ظ توسط س.م
|
دنبال تکه تکه هایم در آینه کاری صحن و سرای امام زاده میگردم...