بهار ميآيد و ما، در مسيرِ رودخانه، گل ميچينيم
دکتر دشمن زیاری در«شراره های آفتاب» منو شرمنده لطفشون کردند و البته از درد نوشتن دردی که میگه حتی سال ها بعد هم منتظر دیدن دنیای زیبایی نباشم...کاش انسانیت نمیمرد:
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۴۸ ب.ظ توسط س.م
|
دنبال تکه تکه هایم در آینه کاری صحن و سرای امام زاده میگردم...